part 4
مراسم هنوز ادامه داشت که صدای موسیقی آروم توی تالار پیچید.
پدر کایل با لبخند به سمت ما اومد.
پدر کایل: کایل، با لیا برقص.
لیا: چی؟!
کایل: پدر، فکر نمیکنم—
پدر کایل: گفتم با لیا برقص.
کایل با اکراه به سمتم اومد.
کایل: ظاهراً چارهای نداریم.
لیا: منم اصلاً دلم نمیخواست با تو برقصم.
کایل: پس حداقل سعی کن پام رو له نکنی.
لیا: تو اول منو نکش.
کایل دستش رو جلو آورد.
چند لحظه به دستش نگاه کردم.
لیا: بهت اعتماد ندارم.
کایل: منم به تو.
لیا: عالیه. پس چرا داریم میرقصیم؟
کایل: به خاطر پدرم.
دستم رو گذاشتم توی دستش.
موسیقی شروع شد.
اولش هر دو کمی خشک و دستپاچه بودیم، اما کمکم حرکتهامون هماهنگ شد.
برای چند ثانیه، فقط به چشمهای هم نگاه کردیم.
نه من چیزی گفتم، نه کایل.
تا اینکه پایم به گوشهی لباس گیر کرد.
لیا: وای!
تعادلم رو از دست دادم و افتادم سمت عقب.
کایل سریع منو گرفت.
دستش دور کمرم بود و من توی آغوشش مونده بودم.
چند لحظه هیچکدوم تکون نخوردیم.
لیا با خجالت: کایل...
کایل: چیزیت نشد؟
لیا: نه...
برای اولین بار، نگاهش با همیشه فرق داشت.
دیگه خبری از اون حالت سرد و بیاعتماد نبود.
فقط... یه نگاه آروم و عجیب.
کایل: خوشحالم که گرفتمت.
قلبم یه دفعه تندتر زد.
لیا: منم...
لبخند کوچیکی زد.
و همون لحظه، هر دومون فهمیدیم چیزی بینمون تغییر کرده.
شاید هنوز به هم اعتماد نداشتیم...
اما برای اولین بار، قلبهامون داشت یه چیز دیگه میگفت.
پدر کایل با لبخند به سمت ما اومد.
پدر کایل: کایل، با لیا برقص.
لیا: چی؟!
کایل: پدر، فکر نمیکنم—
پدر کایل: گفتم با لیا برقص.
کایل با اکراه به سمتم اومد.
کایل: ظاهراً چارهای نداریم.
لیا: منم اصلاً دلم نمیخواست با تو برقصم.
کایل: پس حداقل سعی کن پام رو له نکنی.
لیا: تو اول منو نکش.
کایل دستش رو جلو آورد.
چند لحظه به دستش نگاه کردم.
لیا: بهت اعتماد ندارم.
کایل: منم به تو.
لیا: عالیه. پس چرا داریم میرقصیم؟
کایل: به خاطر پدرم.
دستم رو گذاشتم توی دستش.
موسیقی شروع شد.
اولش هر دو کمی خشک و دستپاچه بودیم، اما کمکم حرکتهامون هماهنگ شد.
برای چند ثانیه، فقط به چشمهای هم نگاه کردیم.
نه من چیزی گفتم، نه کایل.
تا اینکه پایم به گوشهی لباس گیر کرد.
لیا: وای!
تعادلم رو از دست دادم و افتادم سمت عقب.
کایل سریع منو گرفت.
دستش دور کمرم بود و من توی آغوشش مونده بودم.
چند لحظه هیچکدوم تکون نخوردیم.
لیا با خجالت: کایل...
کایل: چیزیت نشد؟
لیا: نه...
برای اولین بار، نگاهش با همیشه فرق داشت.
دیگه خبری از اون حالت سرد و بیاعتماد نبود.
فقط... یه نگاه آروم و عجیب.
کایل: خوشحالم که گرفتمت.
قلبم یه دفعه تندتر زد.
لیا: منم...
لبخند کوچیکی زد.
و همون لحظه، هر دومون فهمیدیم چیزی بینمون تغییر کرده.
شاید هنوز به هم اعتماد نداشتیم...
اما برای اولین بار، قلبهامون داشت یه چیز دیگه میگفت.
- ۱.۱k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط